غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
22
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
كرد و احوال عالم را متغير ديده هابيل را نيافت دانست كه حال چيست لاجرم بر قابيل لعنت نمود و بروايتى قصد قصاصش فرموده و قابيل از پدر متوحش گشته و اقليما را برداشته به جانب يمن رفت و بپرستش آتش پرداخت چه شيطان با او گفت كه آتش قربان هابيل را بجهة آن قبول كرد كه بعبادتش اشتغال مينمود و اولاد قابيل در آن سرزمين بسيار شدند و بارتكاب فسق و فجور مشغول گشتند به صحت پيوسته كه چون آدم نسبت بهابيل دلبستگى تمام داشت كلمهء چند در مرثيهء قرة العين خويش انشا فرموده آن را بساير فرزندان ياد داد و وصيت كرد كه بطنا بعد بطن آن را بر اعقاب خود خوانده لوازم مصيبت هابيل بجاى آورند و چون آن كلمات بروايت اصح منشور بود بلغت سريانى بيعرب بن قحطان بن هود البنى عليه السلام رسيد به زبان عربى همه را كسوت نظم پوشانيد و اول آن ابيات اينست شعر تغيرت البلاد و من عليها * * و وجه الارض مغبر قبيح و آن روايت كه اشعار مذكوره را آدم عليه السلام در سلك نظم انتظام داده ضعيف و مرجوح است زيرا كه صاحب كشاف و جمعى كثير از علماى نيكو اوصاف بدين معنى تصريح نمودهاند كه دامن عصمت انبيا عليهم السلام از تهمت گفتن شعر مبرا بوده و العلم عند اللّه تعالى حديث استخراج ذريت ابو البشر و انتقال آن جناب و حوا بعالم ديگر آدم صفى عليه السلام من الملك الوفى روزى بعد از آنكه از طواف بيت اللّه فراغت يافت بوادى النعمان شتافته بخواب رفت و درين حين حضرت رب العالمين ذريت آن جناب را به تمام از پشتش بيرون آورده بوى نمود و ندائى از عالم بالا به گوش ذريات آدم رسيد كه ( أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ) مجموع گفتند كه ( قالُوا بَلى ) كه پروردگار ما توئى و آدم عليه السلام بجانب يمين نظر كرده اشخاص نورانى ديد و در طرف شمال اشباح ظلمانى مشاهده نمود و در آنزمان كه بدست راست متوجه بود جوانى بچشمش درآمد كه بسيار ميگريست از جبرئيل پرسيد كه اين كيست و سبب گريهاش از چيست روح الامين جوابداد كه داود پيغمبر است و موجب بكاى او ذلتى است كه از وى صدور خواهد يافت آدم از مدت عمر داود سئوال فرمود جبريل گفت مقرر چنانست كه داود شصت سال در دنيا باشد آدم عليه السلام بسبب قلت ايام حيات بر داود ترحم كرده گفت الهى از عمر من چهل سال بردار و اضافهء حيات او نماى مسئلت بعز اجابت رسيده زمان زندگانى داود صد سال مقرر شد و آدم عليه السلام بعد از اين قضيه بمقتضاى وحى آسمانى بديار يمن رفته قابيل و اولاد او را بسلوك طريق هدى دعوت و از عبادت آتش نهى فرمود بعضى از آنقوم متابعت جد بزرگوار اختيار كردند و بقيه آن طايفه همچنان در وادى كفر و عصيان بسر بردند و چون نهصد و شصت سال از عمر آدم گذشت عزرائيل بملازمتش رسيده قصد قبض روح مطهرش نمود آدم گفت وقت اين كار نيست زيرا كه خالق موت و حيات مدت اقامت مرا در دنيا هزار سال مقرر فرموده ابو يحيى